تاریخچهی علم اقتصاد بهعنوان یک رشتهی علمی مستقل، عمدتاً به سال ۱۷۷۶ و انتشار کتاب ارزشمند “ثروت ملل” نوشتهی آدام اسمیت بازمیگردد. اسمیت با طرح مفاهیمی چون دست نامرئی، تقسیم کار و منفعت شخصی به عنوان موتور محرک رشد اقتصادی، بنیانهای مکتب کلاسیک را پیریزی کرد. پس از او، اندیشمندانی چون دیوید ریکاردو با نظریهی مزیت نسبی و جمعیتشناسانی چون توماس مالتوس با نگرانی از محدودیت منابع، هر یک به تکامل این مکتب یاری رساندند. در اواخر قرن نوزدهم، انقلاب حاشیهگرا (Marginalist Revolution) به رهبری ویلیام استنلی جونز، کارل منگر و لئون والراس، اقتصاد را با استفاده از تحلیلهای ریاضی و مفهوم مطلوبیت نهایی، به سمت علمیتر شدن سوق داد و مکتب نئوکلاسیک را شکل بخشید.
بحران بزرگ اقتصادی ۱۹۲۹ و ناتوانی مکتب کلاسیک در ارائهی راهکار برای خروج از رکود عمیق، زمینهساز ظهور انقلابی دیگر در اندیشهی اقتصادی شد. جان مینارد کینز در سال ۱۹۳۶ با انتشار کتاب “نظریهی عمومی اشتغال، بهره و پول”، استدلال کرد که اقتصاد بازار بهطور خودکار به تعادل اشتغال کامل بازنمیگردد و مداخلهی دولت از طریق سیاستهای مالی و پولی برای مدیریت تقاضای کل ضروری است. مکتب کینزی تا دهه ۱۹۷۰ بر سیاستهای اقتصادی جهان غرب مسلط بود، تا آنکه همزمانی رکود و تورم (رکود تورمی) و نقدهای میلتون فریدمن و مکتب پولگرایی، قدرت انحصاری این دیدگاه را به چالش کشید و زمینه را برای ظهور مکاتب جدیدتر فراهم آورد.
از دههی ۱۹۸۰ به این سو، علم اقتصاد با تنوع بیسابقهای از مکاتب و رویکردها مواجه شده است. مکتب اقتصاد کلان جدید با تأکید بر انتظارات عقلایی، مکتب اقتصاد رفتاری با استفاده از یافتههای روانشناسی برای تبیین تصمیمگیریهای غیرعقلایی انسانها، و مکتب نهادگرایی نوین با تمرکز بر نقش نهادها، حقوق مالکیت و هزینههای مبادله در توسعهی اقتصادی، هر یک ابعاد تازهای به این علم افزودهاند. امروزه، علم اقتصاد با بهرهگیری از دادههای کلان، روشهای تجربی و رویکردهای میانرشتهای، بیش از هر زمان دیگری به واقعیتهای پیچیدهی جوامع بشری نزدیک شده است. مطالعهی تاریخ اندیشه اقتصادی نه یک تمرین صرفاً تاریخی، بلکه کلیدی برای درک ریشههای نظری چالشهای معاصر و پرهیز از اشتباهات گذشته است.
تیم ارتباطات فلوئید ولو
۲۰ خرداد ۰۵







